سیاست
5 دقیقه مطالعه
«من فقط می خواستم بمیرم»
یک زندانی که جان سالم به در برده، از شکنجه در زندان‌های اسد پرده برداشت
«من فقط می خواستم بمیرم»
میخواستم بمیرم
8 ساعت پیش

از زمانی که نیروهای مخالف یک هفته پیش دولت پارانوئید و وحشیانه اسد را سرنگون کردند، تعداد زیادی از زندانیان سابق عمق ناامیدی که مردم سوریه در دهه‌های اخیر متحمل شده‌اند، را روشن کردند.

افسران استخبارات نظامی سوریه که غازی محمد المحمد را بازداشت کرده بودند، به او گفتند که نامش و همچنین هویتش را فراموش کند.

اوراق هویتی او را گرفتند و به او گفتند، شما حالا شماره 3006 هستی.

محمد پنج و نیم ماه را در یکی از زندان های رژیم اسد سپری کرد و 40 کیلو از وزن خود را از دست داد و تحت تهدید دوامدار اعدام بود.

از زمانیکه نیروهای ضد رژیم یک هفته قبل دولت پارانوئید و بی رحم اسد را سرنگون کردند، تعداد زیادی از زندانیان سابق، مانند محمد، پرده از عمق ناامیدی که مردم سوریه در دهه های اخیر متحمل شده اند برداشتند. محمد، مردی لاغر که در سرمدا، نزدیک حلب در شمال غرب سوریه، روی بالشتک ها در مقابل اجاق تکیه داده است، سایه‌ای از وضعیت قبلی خود است.

این مرد 39 ساله قسم میخورد که او هیچگاه در سیاست در سوریه دخیل نبوده و یک تاجر ساده بود که تلاش میکرد تا با برادرانش زندگی خود را تأمین کند.

در جریان یک سفر کوتاه تجارتی به دمشق، دستگیر و به یک جهنم واقعی کشیده شد.

محمد، با ریش و موهای سیاه کوتاهش، میگوید: زمانی که شما تمام امید تان را از دست میدهید، وقتش میرسد.

در روزهای آخر من فقط میخواستم بمیرم، منتظر زمانی بودم که ما را اعدام کنند. تقریباً خوشحال بودم، بخاطریکه این به این معنی بود که رنج من به پایان خواهد رسید.

زمانیکه به پایتخت سفر کرد، نوکران استخباراتی و مجریان قادر مطلق رژیم اسد یعنی "مخابرات" بودند که او را اسیر کردند.

آنها محمد را با دست‌های از پشت بسته شده با همراهی یک دوستش که داکتر بود، گرفته و بردند.

محمد میگوید: "این حادثه پنج و نیم ماه قبل بود." او نمی داند که چرا دستگیر شده است، اما گمان می‌کند که ممکن است به این دلیل باشد که او از ولایت شمال غربی ادلب می آید. جایی که پیشروی برق آسای نیروهای ضد رژیم به سمت جنوب، اسد را مجبور به فرار در هشتم دسمبر کرد.

محمد با دستبند و چشم بسته، به یک مرکز بازداشت در بخش مجلل مزه در ولسوالی دمشق که  سفارت خانه‌ها، دفاتر ملل متحد و مقر امنیتی بود، انتقال داده شد.

آنها او را به عمق یک بنا بردند و لت و کوب در آنجا آغاز شد.

او را از مچ دستانش آویزان کردند

برای چند روز اول، او از مچ دستانش از یک میله بالای یک سلول معلق شده بود، پاهایش قادر به لمس کردن زمین نبود. بعداً آنرا پایین آوردند تا حداقل بتواند زمین را لمس کند.

محمد لت و کوب شد و تقریباً چیزی برای خوردن به او داده نشد. یگانه تماس او با محافظین بود.

محمد می‌گوید: آنها به من گفتند که اعتراف کنم که برادرم به شورشیان پیوسته است.

صادقانه بگویم، من به آنها چیزی را که میخواستند بشنوند گفتم، درحالیکه برادر من یک تاجر است که یک موسسه خیریه را در سرمدا اداره میکند.

او می‌گوید که فریاد اعترافات را از زنان و کودکانی شنیده است که در مقابل عزیزان شان شکنجه می‌شدند.

حدود یک ماه بعد، محمد به استخبارات نظامی سپرده شد. آنها به او گفتند که از این به بعد او فقط یک نمبر خواهد بود.

او را در یک سلول باریک انداختند که تقریباً دو متر طول، 120 سانتیمتر عرض و ارتفاعی به قد یک مرد داشت. یگانه منبع نور یک چراغ سقفی بالای سر بود.

در سلول برق و آب جاری وجود نداشت و زمانی که او نیاز به استفاده از تشناب داشت، به گفته او، محافظان او را مجبور می‌کردند که برهنه، خم شده و به شکلی که چشمانش به زمین دوخته شده به آنجا برود.

آنها او را تمسخر کرده و گفتند که اعدام خواهد شد.

"گلویت مانند یک گوسفند بریده خواهد شد. یا ترجیح میدهی که از پاهایت آویزان شوی؟ یا به چوب کشیده شوی؟"

در روزهای آخر، محمد از آنچه در بیرون اتفاق می‌افتد بی خبر بود، زیرا در حالی که نیروهای اسد تانک ها و سایر تجهیزات خود را گذاشته و فرار می‌کردند، نیروهای ضد رژیم در 11 روز به سرعت از شمال پیشروی کردند.

'ورق برگشت'

او گفت: یک شب آنها ما را از سلول‌ها بیرون کردنده و در دهلیز صف بندی کردند. بسته به هم بودند. دو ردیف 14 زندانی. این نخستین بار بود که ما یکدیگر را میدیدیم و فکر میکردیم که کشته خواهیم شد.

بعد از انتظار کردن در آنجا برای تقریباً یک ساعت، زندانیان بشکل تصادفی به حجرات برگردانده شدند.

محمد می‌گوید: من گفتم که من مریض هستم و نیاز دارم به تشناب بروم، اما هیچکس نیامد.

بعد صدای فرود و پرواز هلیکوپترها را شنیدیم، من فکر میکنم که افسران را دور می‌کردند.

پس از چند ساعت دروازه‌های سلول‌ها شکسته شد و نیروهای ضد رژیم آن‌ها را آزاد کردند.

"دیدم که جنگجویان ظاهر میشوند. من فکر کردم که خواب میبینم."

وقتی که محمد داستان خود را تعریف کرد، مادر 75 ساله‌اش در کنار او نشسته بود و با ژاکتش بازی میکرد. او هیچگاه چشمان خود را از پسرش دور نکرد.

هیچکس به او نگفت که پسرش دستگیر شده است. او به سادگی ناپدید شد. کمیته بین‌المللی صلیب سرخ می‌گوید بیش از 35 هزار ناپدید شدن در سوریه را مستند کرده است.

برخلاف بسیاری، محمد خوش شانس بود. او برگشت.

فاطمه عبدالغنی، مادرمحمد گفت: اما او تغییر کرده است. وقتی به او نگاه میکنم، این طوری معلوم میشود که او پسر من نیست.

با وجود انکارهایش، او گفت که کابوس میبیند.

محمد در مورد اسیر کنندگانش گفت: امیدوارم که آنها به عدالت سپرده شوند. او باور دارد که میتواند سه کس از آنها را شناسایی کند.

نگاهی به TRT Global بیندازید. نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید!
Contact us