دونالد ترامپ، رئیسجمهور منتخب آمریکا، از هر فرصتی برای معرفی برنامههای خود در دوران جدید چهار ساله ریاستجمهوریاش استفاده میکند. یکی از اصلیترین اولویتهای وی در سیاست خارجی، مقابله با چین و محدود کردن نفوذ این کشور در عرصههای اقتصادی و سیاسی است. بهنظر میرسد این استراتژی میتواند به ایالات متحده کمک کند تا جایگاه از دست رفتهاش را در معادلات جهانی بازپس گیرد و نقش برجستهای را که پیش از این در اقتصاد و سیاست جهانی ایفا میکرد، دوباره بهدست آورد.
اگر آنچه ترامپ میگوید نمایانگر مسیر سیاست خارجی آمریکا در سالهای آینده باشد، ورود به دورهای جدید از جنگ سرد چندان بعید بهنظر نمیرسد. حال این سوال مطرح میشود که آیا ایالات متحده واقعاً باید نگران قدرت اقتصادی و دیپلماتیک چین باشد؟
کارشناسان روابط بینالملل، پاسخهای متفاوتی به این سوال میدهند. برخی معتقدند که ترامپ به هیچوجه انگیزههای ایدئولوژیک ندارد و بیشتر روی دستاوردها و نتایج عملی تمرکز دارد. از سوی دیگر آنها معتقد هستند که چین نیز تمایلی به گسترش ایدئولوژی کمونیستی خود ندارد و بیشتر نگران احیای اقتصادی است که در حال حاضر با مشکلات زیادی روبهرو است.
نکته اصلی این است که چین بهطور هوشمندانه در مناطقی سرمایهگذاری کرده و نفوذ خود را گسترش داده که آمریکا در سالهای اخیر از آنها عقبنشینی کرده است. برای مثال، تسلط بیرقیب چین در قاره آفریقا، به یک واقعیت تبدیل شده است. چین در دورهای نفوذ خود را در آفریقا گسترش داد که ایالات متحده بهصورت چشمگیری حضور و توجه خود را از این قاره کاهش داده بود.
در حالی که روسیه عمدتاً با استفاده از نیروی نظامی و قدرت سخت برای تأثیرگذاری برجهان تمرکز کرده است، اما چین برخلاف روسیه، با صبر و دقت، حضور خود را در آفریقا تقویت کرد. چین معادن لیتیوم آفریقا را خریداری و در ساخت زیرساختها سرمایهگذاری کرد. حالا چین در آفریقا نه تنها در نظر اقتصادی، بلکه در عرصه سیاست نیز از سایر کشورها نفوذ و تأثیرگذاری بیشتری دارد. به عبارت سادهتر، چین بهطور هوشمندانه و در بلندمدت توانست در آفریقا نفوذ پیدا کند و این نفوذ بهتدریج تبدیل به یک تسلط کاملتر در عرصههای اقتصادی و سیاسی شد.
رد پای اژدها
نوبت به آسیای مرکزی میرسد، منطقهای که دیگر بهطور برجسته در رادار سیاستگذاران آمریکایی قرار ندارد و در آن روسیه به دلیل استفاده از تاکتیکهای زورمدارانهاش محبوبیت کمتری دارد.
چین نیز در این منطقه راهی برای نفوذ پیدا کرده است. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ١٩٨٩، آمریکا از عقبنشینی روسیه از حضور نظامی و موسسات دولتی در این منطقه راضی بود.
واشنگتن در مورد تدوین استراتژی بلندمدت برای مقابله با نفوذ روسیه و پر کردن خلا قدرت جدید کاری نکرد. اما چین وارد عمل شد. باتوجه به اینکه آسیای مرکزی در نزدیکی مرزهای چین قرار دارد، پکن بیتفاوت نماند.
چین پس از افزایش ثروت خود، بهویژه از طریق مدل اقتصادی مبتنی بر صادرات، ابتدا در آسیای مرکزی به سراغ قزاقستان رفت تا قدرت مالیاش را نشان دهد و از دیپلماسی برای نفوذ در این کشور استفاده کرد. کشورهای دیگر نیز بهتدریج به دایره نفوذ چین اضافه شدند. علاوه بر قزاقستان، کشورهای دیگری همچون ترکمنستان، تاجیکستان، قرقیزستان و ازبکستان نیز به چین بدهکارند و میزان وامهای آنها بسیار بالا است.
چین حتی در برخی از این کشورها درصدی از زمینها را به تصرف درآورده و شهروندان چینی در کشاورزی و سایر فعالیتهای اقتصادی مشغول بهکار هستند. در افغانستان، چین سریعا وارد عمل شد و قراردادهایی با اداره طالبان امضا کرد. پس از خروج آشفته نیروهای آمریکایی از افغانستان در ٢٠٢١ و کنترل کابل توسط طالبان، این کشور در وضعیت دیپلماتیک بلاتکلیفی قرار گرفت.
حتی کشورهای مسلمان هم از به رسمیت شناختن طالبان یا امضای توافقنامه با آنها خودداری میکردند، درحالیکه چین نگرانیها را کنار گذاشت و به فعالیت خود ادامه داد.
مقایسهای سریع میان رویکرد چین به آسیای مرکزی و سیاست آمریکا در قبال حیاط خلوت خود در آمریکای لاتین تفاوتهای آشکاری در شیوههای سیاستگذاری دو اقتصاد بزرگ جهان نشان میدهد.
درحالیکه سیاست آمریکا در قبال آمریکای لاتین گاهی اوقات با نوعی تکبر همراه است و با استفاده از قدرت نظامی روابطش با کشورهای منطقه را مختل میکند، چین با آسیای مرکزی مانند یک همسایه در حال رشد سریع، تعامل کرده است.
پیشنهادات چین نه بوی امپریالیسم روسی میدهد و نه شبیه به حملات کوتاهمدت آمریکاییها است. چین بهعنوان یک سرمایهگذار وارد این کشورها شد و پس از مدتی خود را بهعنوان یک وامدهنده محترم معرفی کرد که بدون تحمیل الزامات سیاسی، وامهایی به کشورهای منطقه ارائه میدهد.
با رشد سرمایهگذاریها و حضور چین در این منطقه، نفوذ و قدرت واقعی دولت چین نیز افزایش یافته است. این تنها یکی از جنبههای قدرت روبهرشد چین در مقابل آمریکا است.
چین استراتژیهای بلندمدت خود را در زمینههایی که فرصتهای بالقوه در آنها وجود داشت و آمریکاییها و اتحادیه اروپا کمترین توجه را نشان دادند، بهدقت طراحی کرده است.
برای مثال در بازار خودروهای برقی، باوجودی که تسلا نخستین شرکتی بود که روی توسعه خودروهای برقی کار کرد، اما شرکتهای چینی توانستند بیشترین سهم بازار را در این حوزه از آن خود کنند. این موفقیت به دلیل آن بود که چینیها زودتر از بقیه به اهمیت این صنعت پی بردند و با سرمایهگذاری در تولید، بهسرعت در این عرصه پیشرفت کردند.
شرکت BYD چین اکنون به بزرگترین تولیدکننده خودروهای برقی تبدیل شده و رقبای دیرینهای مانند فولکسواگن آلمان و فورد آمریکا را پشت سر گذاشته است.
چین در حال پیشی گرفتن از آمریکا؛ حرکت کند ایالات متحده
پس از سالها تمرکز آمریکا بر خاورمیانه، وزارت خارجه ایالات متحده اولویت سیاست خارجی خود را به منطقه آسیا و اقیانوسیه و بهویژه به چین تغییر داد. اما این تغییر جهت نیازمند سالها تلاش برای هماهنگسازی دستگاه دولتی آمریکا بود. چرا؟
دهه ٢٠٠٠ یک دوره طلایی بود, چرا که اقتصاد جهانی رشد کرد و قدرتهای اقتصادی جدیدی در میان کشورهای در حال توسعه ازجمله اعضای گروه بریکس و ترکیه شکل گرفت.
رشد اقتصادی آن دوران سطوح بیسابقهای از رفاه را به ارمغان آورد و حتی شرکتهای فعال در کشورهای توسعهیافته را به بازارهای جدید برای فروش محصولات و خدماتشان سوق داد. اما این وضعیت ایدهآل در بحران مالی جهانی ٢٠٠٨ فرو ریخت و با سقوط بازار سهام و اوراق قرضه، پایان یافت.
در سالهای بعد، دولت باراک اوباما رئیسجمهور پیشین آمریکا، تمامو قت خود را صرف اصلاح اقتصاد آمریکا کرد. بهار عربی و جنگ داخلی سوریه نیز نتوانستند به مقامات آمریکایی کمک کنند تا تمرکز خود را بر رقابت واقعی از سوی چین معطوف کند.
با وجودی که آمریکا همیشه تاکید میکند که منافعش باید در اولویت قرار گیرد، اما دستگاه دولتی و دولتهای مختلف نتوانستهاند سیاستهای کارآمدی برای مقابله با فعالیتهای چین در سیاست و اقتصاد جهانی تدوین کنند.
باید گفت ابعاد دیگری نیز وجود دارد که موجب شده مقامات آمریکایی در مقابله با چالشهای چین، با تاخیر عمل کنند. این موضوع به نیمههادیها، چیپهای هوش مصنوعی، خودروهای برقی و دیگر محصولات پیشرفته مرتبط است.
اقتصاد آمریکا، بهویژه بخش مالی آن، پس از بحران مالی ٢٠٠٨ ضربه خورد. بااینحال، شرکتهای فناوری آمریکایی همچنان بر فضای بازار تسلط داشتند و مشتریان بیشتری بهدست آوردند و وارد بازارهای جدید شدند. مقامات آمریکایی دیر متوجه چالشهایی شدند که بخش فناوری چین بهسرعت در حال نزدیک شدن به آنها بود. واکنش آمریکا به این وضعیت بسیار با تاخیر و بسیار کند بود.
برخلاف ابرقدرتهای قرن ١٩ که یا با یکدیگر میجنگیدند یا در رقابتی دائمی برای برتری با هم متحد میشدند، سلطه آمریکا در قرن ٢١ آنچنان بیچالش بود که این راحتی مقامات آمریکایی را فریب داد و باعث شد تا رقابت در حال رشد چین را نادیده بگیرند.
ایالات متحده به دلیل جایگاه قدرتمند خود در سیاست جهانی، برای مدت طولانی و دههها، نیازی به تلاش دیپلماتیک برای حفظ تعادل و ثبات نداشته است. اما اکنون که وارد رقابت با چین شده، بدون فکرکردن به پیامدهای بلندمدت، تصمیمات شتابزده و ناپخته میگیرد.
دولتهای پیشین آمریکا تنها بهصورت ظاهری بر تغییر تمرکز سیاست جهانی به آسیا و اقیانوسیه اشاره داشتند. رویکرد زنگ خطر ترامپ در قبال چین انتخاب شخصی نبود. این رویکرد درواقع نمایانگر حالوهوای فعلی صنعت و دولت آمریکا در برابر رقابت چین است.
درحالیکه دولت بعدی آمریکا آماده است تا بهطور آشکار با قدرت چین مقابله کند، رئیسجمهور شی جینپینگ و دولت چین همچنان سکوت محتاطانهای را حفظ کردهاند.
در این میان، وضعیت چین نیز چندان بهتر نیست. پکن نیز با چالشهای مربوط به تغییرات اقتصاد خود که تا حد زیادی وابسته به بخش املاک و مستغلات است، روبهرو است. این کشور باید راهحلی برای مشکلات اقتصادی کنونیاش پیدا کند تا بتواند امید را در میان طبقه متوسط که حالا ناامید هستند، ایجاد کند. این طبقه برای رشد و پیشرفت چین اهمیت زیادی دارند.
آیا چین اینبار هم خواهد توانست آمریکا و غرب را شگفتزده کند؟ احتمالاً پاسخ به این سوال بله است و زمان نشان خواهد داد که این شگفتی چگونه رخ خواهد داد.
این نوشته ترجمه فارسی تحلیلی با عنوان "Should the US be wary of China" میباشد که در سایت تیآرتی وورلد منتشر شده است.